دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ -

Qashqai Online

شهدخت رحیم پور

فرش ایل و زن ایل

اسمش ترلان، جیران یا شهلا می بود فرقی نداشت. برای زن ایل که از تبار سیالیت زندگی حکم می کرد زیبایی را در آینه ذهنش بر دست آفریده هایش نامش فرقی نمیکرد، همین اندازه که زن بود کافی می نمود. حالا نامش جیران باشد مهناز یا الیسا فرق دارد.

جیران قالی می بافت و با سرانگشتانش مشق میکرد زیبایی را با رنگ های جادویی تا اسب مردش جلی رنگین داشته باشد، نمک گله در نمکدانی رنگین روی دوش چوپان به زیبایی شانه های زحمتکشش بیافزاید، تنچه برای سورمه دان و شانه زنانه باشد، اشیاء نان پزی در یک کیسه، گندم و جو در جوال جلای سلیقه ای زنانه باشد.
از تنیدن تار و پود موی بز سرپناهی بنام سیاه چادر شود و چینش رنگین چادرها با جاجیم سرکش، مفرش در نقش جعبه حمل اشیای گوناگون و طنابهای رنگین.
اینها همه از برکت دستان جیرانی بود که زینت بخش چشم هایی می شد که حالا از همین اشیا به عنوان میراث هویت و فرهنگ زنان ایلی نام برده می شود. میراثی غنی در بازخوانی رگه های کهن تا زندگی در دشتها و ارتباطات با قبیله همجوار.

جیران با گونه های آفتاب سوخته، طره موهایش، کشیدگی قامتش و دست آفریده هایش که ذوقش را در سرانگشتانش نقش می زده اند به وسعت لزوم زندگی، زنی ایلی مانده است.

برای مهناز که هنر را از شاگردی مادرش آموخته حالا در زبان کودکی تا شعرهای جوانی، گاه همین ها چنگی به دلش نمیزد.
اضطرار زندگی گاه وادارش نموده به پاسداشت کمی از آموخته هایی که از مادر برای او مانده بود برای کارفرمایانی قالی ببافد تا توان بر دوش کشیدن هزینه زندگی را داشته باشند وقتی که طهارت دشت های وسیع با پاهای استوار خلاصه در ماندن شده باشد.
اینجا دیگر دست های مهناز شاعرانه رقم نمیزنند.خیال زنی که از ایل فقط قصه هایی را برای کودکانش تعریف می کند. و آنجا که ترانه های ملموس یک زن شعری بد آهنگ شود نازیبا می شود.
آنجا که زبان شعر به ستوه برود، آنجا که دست آفریده های جیران تکرار نمی شود و مهناز زنی از نسل جیران و مادری برای زمانی بعدتر است و دست آفریده هایش خلاصه در نگاه یک تاجر می شود، آنجا که سکه ها و اسکناس ها رج میزنند دلخوشی های یک زن را، دیگر مجالی برای اقیانوس شدن نمی گذارد و در دم به خون می کشد رویای اسب هایی که غرور مردان ایل بود و در چرخ های جیپ، چهارنعل تازیدن را از یاد برده باشند.
آنجا که پرندگان رنگین دیگر بر سینه بارکش ها نقش نمیزنند آشتی دنیای طبیعت مدار را اتفاقی افتاده است که گاه از ندانستن و گاه از خستگی نتیجه اش خلأ می شود برای هنر یک زن از تبار ایل.
آنجا که کیسه ها و دسته های نایلونی زودتر فراهم می شوند و شرم کمی پر رنگ تر می شود از گذشته مادر، معیار همه بومی ها و خوبی ها خلاصه در فرآیندی بنام آسایش همه آسودگی خیال را خراب می کند برای دختری به نام الیسا.

حالا الیسا دختری با ترس از انگشت هایی پینه بسته، رها نموده تا در بازی چند مجهولی دنیای پر از اطلاعات با موهای بلوند و بینی های خوکی که باید سازگار شود.
رها از گذشته خود در تعلیق مفرطی از بی هویتی و گریز از بیان تباری ایلی تبر به دست نگیرد تا قامت جیران را بتراشد و گونه های استخوانی برنزه شده اش از دستان آفتاب را پس بزند در هیجان حالایی که حالا است. برای الیسا ننگ باشد که میدان مادرانه در چنگ و دست زن ایلیانی با گره با تار و با پود شرح خود را می نگاشته، قالی را بافتنش را شرم بداند. برای دختر قلمی در دستش مانده که نه معادله چند مجهولی زندگی را حل کرده، نه شعر می نویسند، نه حک میکنید هویت خیال عمیق این فرهنگ را.
باید آرام بگیرد قلم، باید آرام بگیرد الیسا، باید آرام بگیرد زنی از تبار دشت ها و شبدرها
تا بنویسد
تا حک کند تا جان بدهد به نقش های جیران بانو
باید کمی وسیع تر شود جهان زنانه ای که در صورتی متفاوت
روح جیران ها در او از تبار ایل مانده است.
هرچند الیسای اصیل قصه هنوز برای خانه اش یادگاری های مادرانه دارد اما خوشتر آن است باور کنیم هنر، جادوی سیال ذهن هایی ست که آفریدن را از خدای خویش به ارث برده اند
و زیباتر آن است که در فریاد پاسداشت هویت، زنان ایل را ثبت کنتدگان وقایع طبیعت شمار روزگار در تار و پود چله ای بدانیم که اگر بمیرد و تکرار نشود هزاره های تاریخ، زنان ایل را به مسلخ برده است.

دست بوس همه زنان ایل که بارقه های زندگی را در دامنه دشت بر اریکه تار و پود نگاشته اند تا میراث هنرمندانه تبار خود باشند.

شهدخت رحیم پور

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0