جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ -

Qashqai Online

ساکن طبقه وسط

یادداشتی برای پسر بدشانس قشقایی در فوتبال

1- سنش آنقدر نیست که بگوید فوتبال را از زمین خاکی شروع کرده. فوتبالش را از زمین چمن شروع کرد. اما از زمین چمن‌های آبادان. وقتی بحث آبادان باشد زمین چمن با زمین خاکی خیلی توفیری ندارد. عضو تیم بهداری بود. تیم دوم صنعت نفت. کار پدرش اما اجازه نداد او فوتبالش را ادامه دهد. آنها به تهران آمدند. همین سفر نابهنگام می‌توانست پایانی باشد بر تمام آرزوهای فوتبالی‌اش.

2- به کمک برادر بزرگترش محمود در تیمی سطح پایین در لیگ کرج مشغول بازی شد. در همین بازیها بود که پدر یکی از دوستهایش بازی او را دید و زمینه ای فراهم کرد تا در تیم جوانان به نام آبفا تست بدهد و قبول شود. هم خبر خوبی بود و هم خبری بد. او در تست قبول شده بود اما حالا یک سوال مهم وجود داشت. چطور قرار بود از کرج تا تهران برود؟ مشکلات مالی خانواده اجازه این سفر هر روزه را به او نمی‌داد. همه چیز می‌توانست همین‌جا به پایان برسد. مسعود اما به تهران آمد و هرطور بود به کرج برمی‌گشت. حتی اگر همبازیانش مجبور می‌شدند پول برگشت را به او قرض بدهند.

3- فوتبال ادامه داشت تا اولین حقوق. اولین حقوقی که حداقل می‌توانست او را در این مسافرت روزانه یاری کند. به تیم جوانان سایپا رفت. زندگی شیرین شده بود. حتی داشت شیرین‌تر هم می‌شد. چون سایپا از میدان رسالت تهران به کرج منتقل شد. حالا دیگر سفرهای هرروزه و طاقت‌فرسا تمام می‌شد. این خوشی چند روز بیشتر دوام نداشت چون باز هم کار پدر او را از کرج به تهران کشاند. به میدان رسالت! انگار سرنوشت او تغییر نکردنی بود. باید از میدان رسالت به کرج می‌رفت. سرنوشتی کمی مهربان‌تر. حالا او حقوق 60هزار تومنی داشت و می‌توانست بدون قرض و مشکل از تهران تا کرج برود.

4- برادرش از او خواست در تست تیم صنعت‌نفت که در تهران برگزار می‌شد شرکت کند. جواب مسعود منفی بود. «من؟ صنعت نفت؟» البته این ترکیب خیلی زود شکل گرفت. مسعود در تست شرکت کرد. شجاعی در صنعت نفت. خیلی زود به تیم بزرگسالان رفت و دیگر زندگی شیرین شد. اگرچه او و زندگی شیرین هیچ‌وقت زندگی مسالمت‌آمیزی نداشتند.

5- به قطر و الشارجه رفت. خیلی بد بود. خیلی. مسئولان الشارجه از او راضی نبودند و می‌خواستند هر طور شده قرار دادش را فسخ کنند و خودش هم می‌خواست برگردد اما برنگشت. آنقدر ماند و تمرین کرد که سال آخر قراردادش به مدیربرنامه‌هایش التماس کردند که بماند اما حالا نوبت اروپا شده بود. اوساسونا و بقیه داستان.

6- دوستش ندارید؟ به‌نظرتان لایق حضور در تیم ملی نیست؟ برایتان سوال است چرا در اروپا بازی می‌کند؟ مهم نیست. سرنوشت فوتبالی‌اش را طور دیگری نوشته. انگار سرنوشت هم بارها نخواسته او در این‌جا باشد اما حالا هست. پس این که من یا شما دوست داشته باشیم یا نه اهمیت زیادی ندارد. بازیکن ثابت تیم ملی از سال2006 تا الان. مربی سلیقه‌ای است اما ظاهرا هر سلیقه‌ای او را می‌خواهد. نمی‌شود بارها در فوتبالت به حضیض برسی باز اوج بگیری. نمی‌شود این همه سال موج منفی را تحمل کنی اما باز بمانی. نمی‌شود خودت را در حالی که خیلی‌ها می‌گویند حقت نیست تا 30 و اندی سالگی در فوتبال اروپا نگه‌داری. نمی‌شود مگر این‌که خوش‌شانس باشی. شانس؟ اگر اعتقاد دارید مسعود شجاعی بازیکن خوش‌شانسی است حتما این متن را از اول تا آخر یک‌بار دیگر بخوانید. آن‌وقت شاید از شانس و خانه آنچنانی و زندگی مجلل و شاهانه‌اش نگویید.اگر واقعیت‌هایی که گفته به مذاقتان خوش نیامده، اینترنت‌تان را قطع کنید و اخبار صدا و سیما را ببینید. هیچ وصله‌ای به او نمی‌چسبد.

مسعود شجاعی اصالتا ترک قشقایی و از طایفه کشکولی بزرگ و تیره آرخلو است.

نویسنده: نیلوفر کنگرانی

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد