جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ -

Qashqai Online

توصیف زیبای استاد بهمن بیگی از باران

هنوز ستاره ها ،بی پروا به سرنوشت ما ، می درخشیدند که من و مهمانانم به چادرهای خواب رفتیم.

ساعاتی بیش نگذشت که با هلهله مادر از خواب بیدارشدم ومهمانان رابیدار کردم تاهمه باهم نوای فرح بخش باران را بشنویم و به آهنگ دل انگیز برخورد مرواریدهای زلال و سفید با چادرهای گردگرفته و سیاه گوش بدهیم ....
من از روزگار دوردست لالایی و گهواره تااکنون که دواسبه به سوی خاموشی می روم ،آهنگی بدین دلنشینی نشنیده ام
آهنگ ریزش آب بر خاک ،برسنگ ،بردرخت ،برظرف های پراکنده مسی ،برپیت های حلبی ،برقوطی های خالی ،برپیرو جوان و انسان و حیوان ،نه که آهنگ بلکه بانگ باشکوه فتح و ظفربود .
شیپور پیروزی زندگی بود بر مرگ ،پیروزی سرسبزی و خرمی برتیرگی و نومیدی ......

جشن باران برپاگشت .....
خرمنی از آتش سرخ برفراز برجی از سنگ های سپید زبانه کشید و پیرامونش زنان و مردان رنگین پوش به شکل قوس وقزحی زنده و زیبا حلقه زدند وباآهنگ پرشورکرنای فرامرز،استاد کم نظیر ایل به رقص و پایکوبی پرداختند .
رقص و پایکوبی نبود .نیایش بود .
شکرگزاری و عبادت بود.

"محمد بهمن بیگی"
تهیه متن: بهزاد عباس نیا

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد