جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ -

Qashqai Online

دو خط کتاب

بخشی از کتاب "اگر قره قاج نبود" نوشته محمد بهمن بیگی

آغاز خوشی داشتم. از پیشتازان جوان یک حرکت سیاسی امید بخش بودم. سر فخر بر آسمان میسودم. به محفل سری ایلخانی قشقایی و تنها نماینده ی آلمان در میان عشایر ایران راه یافته بودم. در ایل بزرگ و ترک زبانی که در آن ، گفت و گوی فارسی به سختی انجام می گرفت به زبان خارجی متکلم و بلکه مترنم بودم. کلمات و جملات را با آب و تاب بر زبان راندم. یک تاز میدان بودم. احدی نبود که غلط هایم را بگیرد.

نماینده ی کشور مقتدر آلمان را به ایل آورده بودم، آلمانی که با یک جهان گشایی های خود به چشم دنیا را خیره کرده بود.
ورود چنین نماینده ای ،اقتدار ایلخانی را بالا می برد. دشمنانش را به وحشت می انداخت. دوستانش را خشنود میساخت.
خان در میان جمعی از بزرگان قبایل ، شایستگی و فداکاری مرا ستود و با هدیه ی اسبی بر فخر و مباهاتم افزود. اسب قره کهر زیبایی از نژاد وزنه های معروف طایفه ی دره شوری بود. اسبی بود اصیل و پدر دار. از چشمایش نجابت و فراست می بارید. از آن اسب هایی بود که به سرعت با سوارشان طرح الفت و دوستی میریزند.
هنگامی که برای ایجاد فرودگاه، سفری چند روزه به دشت های فراشبند داشتیم، این اسب را بهتر و بیشتر شناختم. سم تا دم یک عیب نداشت. برایش فراز و نشیب فرقی نمی کرد. خسته نمیشد. از حال نمیرفت. در تاخت و تاز گویی برق و باد بود. از دیدار شکار دچار چنان هیجانی می شد که تا سوارش را به تیر رس نمی رساند آرام نمیگرفت. شیهه های این اسب گوشم را می نواخت. با انگشتانم یال های سیاه و انبوهش را شانه میکردم.

کتاب "اگر قره قاج نبود"/ محمد بهمن بیگی/ انتشارات قشقایی
تهیه متن : نازیلا قشلاقی

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
  • هیچ نظری یافت نشد