دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ -

Qashqai Online

کرم جعفری باغنویی؛

تون ، دیوانه ای عاقل / قسمت سوم

  • شناسه خبر : 2013
  • دسته بندی خبر : داستان

اجاقش همیشه روشن بود اما نه برای پخت غذا، برای چای، او آزار نمی رساند، اما آزار می دید. دیوانگان عاقل نما سر به سرش می گذاشتند طوری که اعصابش را به هم می ریختند او راهی جز متوسل به التماس و در نهایت جهت ترساندن دست به سنگ نداشت. سپس قاه قاه می خندیدند.

روزی یکی از افرد میانسال آبادی که  عقلش  هم پارسنگ می برد و نام عاقل را داشت پس از سر به سر گذاشتنش با چوب بلندی کلاهش را از سرش گرفت و بر سر چوبش به این طرف و آن طرف می کشید .تلاشهای تون برای گرفتن کلاه بی نتیجه ماند.او نسبت به کلاهش حساس بود. و مرد عاقل نما چنان از کارش غرق در شعف و خنده بود که گویی شامورتی را راه انداخته است. التماس تون هم ناکار آمد شد. نهایتا سنگی نشانه گیر،  پشت آن مرد را بوسه زد و فریادش را به عرش برد. فرزندانش به حمایتش بر خاستند. بیچاره غریب و دیوانه عاقل را، سنگ باران نمودند . سنگی گرد و سفید خونی را از پیشانی تون جاری کرد. خون به دامنش چکید خونی که دلها را غرق در خون کرد. کار به ژاندارمری منطقه کشید. شکایتی از طرف مرد عاقل نما ماموران پاسگاه را به مکان تون حاصر نمود. همه دلسوز تون بودند. به طرفداری از او بر خاستند .و جهت شهادت،  زودتر از تون جلو پاسگاه صف کشیدند. ابهت تون و علاقه مردم باغنو به او ثابت گشت .عده ای از جوانان در پی تلافی بر آمدند . اما تون آنها را باز داشت. او می گفت این بدبخت دیوانه است سر به سرش نگذارید چون عقلش بیش از این نیست. ماموران متوسل به قوه قهریه بگشتند و بر دستهای بی آزارش دستبندی فلزی کلید کردند. سوار بر جیپ پاسگاه روانه پاسگاه شدند. اکثریت مردم ده به دنبالش روانه تا او را ضمانت یا گواه باشند.

تون خاطرات دوران قبل از مجنونیتش را به خاطر داشت،  او می گفت باید خر استاد کریم را  نعل کرد.

او در جیبش یک اسکناس 5 توماتی سبزرنگ را داشت از جیبش در آورد ودور از چشم حضار به طور پنهانی ویواشکی در جیب شلوار گروهبان سوی که مامورش بود فرو کرد وگفت:

سرکار   (شتر دیدی ندیدی). حرکتش نماینگر بی بندوباری نیروهای ژاندارمری بود که حتی دیوانگان هم به این موضوع واقف شده بودند . اما به حمد خدای نیروهای انتظامی این دوره از هر گونه رشوه گیری و اختلاس در دستگاه های دولتی مبرا و مطهرند،  پناه بر خدا.....  

گروهبان دلش برای پول لک می زد 5 تومان پول کمی نبود.! اما در حضور مردم گرفتنش شرم آور بود عاقلی از دست دیوانه ای !  در حقیقت عاقلتر از همه تون بود .جایش جابه جا شده بود. صبح تا ظهر باز داشتگاه پاسگاه تون را به مهمانی گرفت .تمام اهالی بر در پاسگاه به بست بنشستند و کارت شناسایی من ضامن معتبری برای او شد تعهد نامه نوشته شده از طرف پاسگاه را امضاء نمودم و او را ضمانت کردم. که یا رضایت متشاکی را جلب یا در موقع لزوم او را به پاسگاه تحویل دهم. دستبند بر دستهای بی گناهش باز شد. از در پاسگاه که بیرون آمد همه افراد حاضر در جلو پاسگاه او را در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعضی نازک دلها اشکها ریختند. او قهرمانی بود که از بند رهایی یافته بود. از او خواستم تا سوار بر ماشینم که لندرور بود بشود او امتناء می کرد از من اصرا و از او انکار. بیچاره سلب اعتمادش شده بود! پیاده براه افتاد و جمعیتی از باغنو که در انتظارش بودند بالغ بر 60 الی 70 نفر او را همراهی می کردند و همگی پیاده فاصله 6 کیلومتری پاسگاه تا باغنو او را پیودند. هرکس چه زن و چه مرد عمل نکوهیده آن فرد را سرزنش می کرد! تون عزیز بود ،عزیز تر شد. به خانه بی در و دیوار بی سقف و بی اتاق تون رسیدند .تون از آنها با یک زبان ادبی بالایی به ترکی وفارسی تشکر کرد و قوطی 5 کیلوییش که قوریش بود را بر اجاق گذاشت مقداری چای خشک از لای یک پارچه گره زده را باز وبه تفاله های قوطی اضافه و آبی بر آن بست تا حامیان و دلسوزانش را با چایی داغ پذیرایی کند. او مدام تکرار می کرد که من گناهی ندارم او مرا کتک زده است و می گفت من معذرت می خواهم .خدایا مرا ببخش  ، او آدم خوبی است جهنم نبرش من را ببر . با گفته هایش عده ای به گریه افتادند. طرف مقابلش بر این بود که تون را از ده خارج نماید. این بود که بین او و دیگر مردم آبادی درگیری بوجود آمد و به ضرب و شتم کشید .ما تون را بیش ار هر کس از صمیم قلب دوست می داشتیم این هم تحفه ای بود خدا دادی که شامل هر کس یا هر قریه ای نمی شد ما او را قدر می دانستبم .او آبادی آبادیمان بود .اشعارش به ترکی و فارسی،  شاهنامه خوانیش ،  لری خواندنش ، قصه کرم اصلی او ،  وهنرش همه را مجذوب خود کرده بود.

پاسگاه مراتب را به مقامات بالا گزارش کرده بود که حوزه انتظامی من به حمد خدای امن و فقط تون باعث ناامنی منطقه است .اگر نباشد ، طشت طلا را بر سر بگذارید و هر جا بخواهید می توانید بروید! دولت شاهنشاهی با آن ارتش نوینش  تون را مانع آرامش وامنیت می دید .کاش دنیای ما فقط تونها را داشت!

روزها بگذشت تا نامه ای از توانبخشی خیال پاسگاه را راحت نپود .و تون را به بیمارستان سلامی شیراز که همان تیمارستان بود را فرا خواند. تمام مردم ناراحت ولی طرف دعوایش خود را رستم می دید و این را از برکات تلاشش می شمرد.


کرم جعفری باغنویی

قسمت اول داستان را اینجا بخوانید
قسمت دوم داستان را اینجا بخوانید

مجموع رتبه (0)

0 از 5 ستاره

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0